رمان

دانلود مستقیم رمان پنجره نوشته فهیمه رحیمی pdf

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را برای روشنایی باز کند

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را برای روشنایی باز کند و تو آن را گشودی با سخاوت
خورشید و رحمت باران. دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم ریوندی. من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم تو
مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم. من و تو، تا که باز کنیم پنجره
بسته را بر روی طالبان نور. روبرویمان دریچه ای است که بدشت روشنایی گشوده می شود. |
با صدای آرام مادر، که طنین سالهای خستگی است، نام خود را می شنوم. از پله به زیر می آیم و چشمم بر
توده اثاث پیچیده ثابت می ماند. اثاث در کارتون های جداگانه برای حمل آماده هستند. صدا در اتاق خالی می
پیچد، همه چیز برای رفتن و نقل مکان آماده است. تا دقایقی دیگر باید از این خانه برویم. خانه ای که
خاطرات کودکیم را در خود نهان دارد. با افسوس به این منظره نگاه می کنم و می گویم (کجا رفتند آن
روزهای خوب، روزهای سادگی و یکرنگی؟ کجا رفتند آن لبخندهای صمیمی و آن شیطنتهای کودکانه؟ آیا

 

دانلود
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن